شال سیدی
سیاسی-مذهبی
یا حبیب الباکین کمی از بحر طویلی که کمی نیمائیست یک یادم آمد شب بی چتر وکلاهی که به بارانی مرطوب خیابان زدم آهسته و گفتم چه هوایی است خدایی من و آغوش رهائی سپس آنقدر دویدم طرف فاصله تا از نفس افتاد نگاهم به نگاهی ، دلم آرام شد آنگونه که هر قطرهء باران غزلی بود نوازش گر احساس که می گفت فلانی! چه بخواهی چه نخواهی به سفر می روی امشب چمدانت پر باران شده پیراهنی از ابر به تن کن وبیا! پس سفر آغاز شد و نوبت پرواز شد و راه نفس باز شد و قافیه ها از قفس حنجره آزاد و رها در منِ شاعر منِ بی تاب تر از مرغ مهاجر به کجا می روم اقلیم به اقلیم خدا هم سفرم بود و جهان زیر پرم بود سراسر که سر راه به ناگاه مرا تیشهء فرهاد صدا زد :نفسی صبر کن ای مرد مسافر قسمت می دهم ای دوست سلام من دلخستهء مجنون شده را نیز به شیرین غزلهای خداوند به معشوق دوعالم برسان. باز دلم شور زد آخر به کجا می روی ای دل که چنین مست ورها می روی ای دل مگر امشب به تماشای خدا می روی ای دل نکند باز به آن وادی...مشغول همین فکر وخیالات پر از لذت و پر جاذبه بودم که مشام دل من پر شد از آن عطر غریبی که نوشتند کمی قبل اذان سحر جمعه پراکنده در آن دشت خداییست. دو چشم وا کردم وخود را وسط صحن وسرا ، عرش خدا، کرب وبلا ، مست و رها در دل آیینه جدا از غم دیرینه ولی دست به سینه یله دیدم من سر تا به قدم محو حرم بال ملک دور و برم یک سره مبهوت به لاهوت رسیدم چه بگویم که چه دیدم که دل از خویش بریدم به خدا رفت قرارم نه به توصیف چنین منظره ای واژه ندارم سپس آهسته نشستم،و نوشتم (فقط ای اشک امانم بده تا سجدهء شکری بگذارم )که به ناگاه نسیم سحری از سر گلدستهء باران واذان آمدو یک گوشه از آن پردهء در شور عراقی و حجازی به هم آمیخته را پس زدو چشم دلم افتاد به اعجاز خداوند به شش گوشهء معشوق خدایا تو بگو این منم آیا که سراپا شده ام محو تمنا و نماشا فقط این را بنویسید رسیده است لب تشنه به دریا دلم آزاد شد از همهمه دور از همه مدهوش غم وغصه فراموش در آغوش ضریح پسر فاطمه آرام سر انجام گرفتم. موج میرای سبز رنگی که با هدایت از سوی سران ضد انقلابی خارج از کشور و بهرهمند از فرصت طلبی عناصر رفرمیست داخل کشور شکل گرفته بود، آرام آرام مسیر سراشیبی خود را طی میکند و شتاب آن در مسیر میرایی بیشتر می شود. فارغ از ادعاهای تبلیغاتی و پروپاگاندای رسانهای جریان آشوب، آنچنان که از رفتار و تحولات عناصر هدایتگر اصلی بر می آید، سران اصلی این بینظمی نیز به این وضعیت رو به افول، وقوف کامل دارند. شاید مهمترین نشانه های این وقوف را بتوان در صحنه تحرکات آشوب دنبال كرد. تغییرات در میدان و روش عمل جریانات آشوبگر، حامل علائم و نشانههای شفافی است که به مخاطب آگاه، خبر از اطلاع هدایتگران جریان آشوب، از به خاموشی گراییدن آن می دهد. از تجمع یک میلیونی، تا تجمع 5 هزار نفره! درحالی که جریان اغتشاشگر، در هفته اول پس از انتخابات موفق شده بود تا با ابهامآفرینی حداکثری و ایجاد موج احساسی وسیع -که با بهکارگیری حقههای مختلف و کاربرد اخبار دروغ و تحریف گفتار و رفتار مسئولان کشور ممکن شده بود- در یک مرحله و تحت عنوان راهپیمایی سکوت، جمعیتی در حد و حدود میلیونی از رأی دهندگان به میرحسین موسوی را -که متشكل از اقشار متنوع فکری و اجتماعی بودند- به خیابان بياورد، امروز حتی از به میدان آوردن تعدادی بیش از 6 هزار نفر نیز ناتوان نشان ميدهد. ریزش جمعیت در اين سطح، پیش از همه، برای صحنهگردانان ناآراميها معنادار است، بهطوری که حتی همین جمعیت نیز با پراکندگی بسیار زیاد و تمرکزهای بسیار محدود در نقاط مختلف مطلوب برای اغتشاش توزیع شده بود. مدیریت بهتر انتظامی، کاهش بیشتر توان اغتشاش با وجود آنکه نیروهای انتظامی و بسیج، تمام توان خود را بهمنظور تفکیک جمعیت اغتشاشگر از جمعیت عمومی غیرمعاند حامی موسوی بهکار گرفتند، تلاش شدید، متمرکز و جدی جریان کودتا، در صحنه سازی و فریب افکار عمومی و القاي رخداد کشتار گسترده و جنایت و البته ورود عناصر سیاسی فرسوده و ورشکستگان سیاسی به صحنه سودجویی و فرصتطلبی و موجسواری، در کنار حادثه رخ داده در بازداشتگاه کهریزک -که بهدلیل عدم مدیریت بازداشتگاه موصوف مطابق استانداردهای انتظامی و قضایی منجر به فوت چند زندانی شد-، فرصت کافی را به آنان داد تا امواج بزرگ احساسی را ایجاد کرده و آن را به پتانسیل اغتشاش و ناامنی فراگیر تبديل نمایند. بروزهای بیرونی این تلاشها را می توان در موارد مختلفی مشاهده كرد که از آن جمله، طرح ادعای خسوخاشاک خواندن ملت ایران توسط دکتر احمدینژاد، ادعای دفن مخفيانه كشتهشدگان در گورهای دستهجمعی –بهمنظور شبیهسازی حوادث به ماجراهای منتهی به وقوع انقلاب اسلامی-، ادعاي شکنجههای جسمی، جنسی و شایعات و عوامفریبیهای گسترده دیگر بود که از فرصت و حوصله این نوشته خارج است. اما برنامهریزی، هدایت و کنترل دقیق اقدامات نیروهای عمل کننده در سطوح مدیریتی و تهیه چارچوبهای علمی و مدبرانه برای اقدامات کنترلی، موجب شده است تا سمتوسوی نمودار جمعیتی جریان آشوب، در جریان زمان با شیب تندتری به سمت صفر میل نماید. در حریم حرم خورشيد از مشرق مي دمد تا در طليعه اش به پابوس تو آيد. از زبان يك پلاك گمنام
اظهارات مستند و قاطع دکتر احمدینژاد در مناظره تلویزیونی با مهندس موسوی، بازتابهای بسیار مثبتی در میان تودههای مردم درپی داشته است. احمدینژاد در این مناظره با طرح مسائل مبنایی، تناقضات رفتاری و گفتاری رقیب و طرح پرسشها و برخی مصادیق مفاسد اقتصادی، عملاً برنامه طراحی شده از سوی ستاد موسوی در زمینه خودداری از دیالوگ با احمدینژاد و بیان مطالب از پیش آماده شده را تا حد زیادی تحتالشعاع قرار داد. صدای لرزان موسوی در ابتدای مناظره و در دست گرفتن فضای مناظره توسط احمدینژاد با اشاره به سوابق عملکردی موسوی و هاشمی و خاتمی به عنوان حامیان اصلی وی و افشای بخشهایی از مفاسد اقتصادی و عوامل آنها با ذکر نام، موجب شده است تعداد زیادی از هواداران میرحسین پس از پایان مناظره نسبت به کاندیداهای مورد حمایت خود به صورت جدی دچار تردید شدهاند. اما در حالی که مناظره این دو کاندیدا، دقایقی پس از نیمه شب پایان یافت، سونامی تودهها در حمایت از موج فسادستیزانه احمدینژاد از همان دقایق آغاز شد و جمع زیادی در تهران و شهرستانها با حضور در خیابانها و سردادن بانگ الله اکبر و شعارهای انقلابی، حمایت خود را از احمدینژاد اعلام کردند. گفته میشود تصاویر و پوسترهای محدود موجود از دکتر احمدینژاد از صبح امروز در شهرستانها کمیاب شده و مردم تمایل زیادی برای نصب این پوسترها بر روی درب یا شیشههای خانه، مغازه و اتومبیل خود نشان دادهاند. همزمان با این موج مردمی، برخی مخالفان احمدینژاد که احتمالاً از عمل کردن وی به وعدهی خود و افشای برخی مفسدان اقتصادی در قالب سونامی فسادستیزی به شدت نگران شدهاند، بلافاصله اقدام به انتساب رفتار غیراخلاقی به وی کردهاند. این در حالی است که افشای جزئیات بیشتری از مفسدان اقتصادی و بازپس گرفتن بیتالمال مطالبهی جدی مردم از رئیسجمهور است و بنا بر آیه کریمهی قرآن: لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم، "خداوند علنى كردن سخن در بارهى بدى [ديگران] را دوست ندارد مگر كسى كه بر او ستم رفته باشد". نگاهي به رويكرد و تفكر اصولگرائي و خط مشي دكتر احمدي نژاد به خوبي القائات رقبا و مخالفين دولت را رد مي كند. اصولگرايان از احمدي نژاد هيچ سهم خواهي نداشته و ندارند و دولت نهم هم نشان داده كه اهل سهم دهي نيست. البته هيچ اصولگرايي سهمي از احمدي نژاد نمي خواهد و نخواسته اند و روشن است كه همه او را تنها به خاطر دستاوردهايش حمايت مي كنند. به عبارتي حمايت اصولگرايان از دكتر احمدي نژاد به دليل عملكردها، دستاوردها و فعاليت هاي خوب وي است و نه چيز ديگري. مقدمه یکی از معیارها و شاخصهایی که رییس جمهوری اسلامی ایران باید از آن برخوردار باشد اعتقاد و التزام به آرمانها و اندیشهها و مواضع سیاسی و اجتماعیِ بنیانگذار انقلاب اسلامی، حضرت امام خمینی (ره) است. نظام مقدس جمهوری اسلامی با همه ارکان وجودی آن، هرگز هویت و جهتی مستقل از تفکر اسلامی و انقلابیِ بنیانگذار خود نداشته و ندارد و لذا نمیتوان کسی را بر کرسی مدیریت اجرایی کشور مشاهده کرد که پیامهای دینی و سیاسی و جهانی ایشان را درک نکرده، یا در توجه به آنها سستی به خرج میدهد. امام راحل (ره)، اسلامشناس و فقیهی بزرگ، عارفی سالک و سیاستمداری تیزبین و ژرفاندیش بود که میتوان و بایستی با دقت و تدبر در مجموعه نقطهنظرات و مواضع و عملکردهای گوناگون وی، نموداری رسم کرد و خطمشی روشن و نظاممندی از آنها استتناج نموده و مبنای عمل اجتماعی قرار داد. ما به این خطمشی، اصطلاحاً «خط امام (ره)» میگوییم. در واقع، خط امام (ره)، خط حرکت انقلاب اسلامی به سوی تحقق آرمانهای ملی و جهانی خود است؛ همچنانکه مقام معظم رهبری (مد ظله) خلف صالح و پیرو راستین خط امام (ره)، در این باره میفرمایند: «ما همان سیاستهایی را که امام بزرگوار با الهام از متن اسلام و قرآن، به انقلاب اسلامی و به ملت ایران تعلیم داد و آن خطی را که او ترسیم کرد، دنبال میکنیم و علاج گرفتاریها و مشکلات خودمان را در دنبال کردن این راه میدانیم؛ درست نقطه مقابل آنچه که دشمنان اسلام قصد دارند آن را در ذهنها جا بیندازند و در فضای ذهنی اعلام کنند».[1] سین مثل سیب سین مثل سیر سین مثل سماق سین مثل سنجد سین مثل سکه دستها دست در دستش انداخت و به آرامی فشار داد. نگاهی به جمعیت کرد که حالا سر تا پا گوش شده بودند تا بفهمند ماجرا از چه قرار است. از آن دورترین فردی که گوشهای زیر سایهای نشسته بود، شروع کرد و به نگاه او تمام. مطمئن شد همه چیز آماده شده. هم او و هم جمعیت. 2- " اَلسَّلامُ على اَسیرِ الْكُرُباتِ وَ قَتیلِ الْعَبَرات *"


ادامه مطلب
بوي اسپند مي آيد.
بال در بال فرشتگان در فضايي آكنده از تسبيح و سلام و صلوات پرواز مي كنيم در راه شيري روشني كه مي رسد به تو ...!
مي رسيم به تو، رو به گنبد طلايي ات.
سلام مي دهيم از عمق وجود، با همسفراني هم رنگ بهار، از نسل امروز، هم نشينان تخته سياه، كلاس و دانشگاه ...!
تو ايستاده اي بر فراز قله هاي رفيع مهرباني و نفخه مسيحايي ات جاري است در وسيع حرم ات!
حرم ات شاهراه زمين به آسمان. 
دخيل پنجره فولاد توايم. تشنه زمزم سقاخانه تو، شولاي نياز پوشيده ايم، ريشه دوانده ايم در بي كرانه اشك...
"السلام عليك يا علي بن موسي الرضا"
فانوس حياط در تنگناي قلبمان كه به رنگ آسمان ابري است، برافروخته مي شود؛ وقتي در جشن نور و صلوات شميم تو بهار هديه مي دهد به وجود غرق پائيزمان و چه زيبا شكوفه هاي اشتياق به اجابت امن يجيب هايمان بر درخت تناور اميد مي دهد و آنگاه صداي دلنشين پرواز كبوترهاي حرمت در فضاي سبز آوارگي ما مي پيچد تا در لحظه اي ناگهان، كوله بار خستگي و دلمردگي ها از دوش برداريم و دگر بار دريابيم آواره ي كوي تو هستيم، آواره ي كوي تو.

بانوى كرامت
كوير براى حضورت نورانى مى شود وپنجره هابه شوق رويت، نيمه شبى رابه سوى خورشيد باز نمى شوند . كوچه پس كوچه هاى قم به يمن حضورت نورانى مى شوند و سروهاى آزاد به احترامت قيام مى كنند.
آرام آرام، بر پهنه كوير حضور پرولايت شكوفه مى دهد ; غربت به يمن غريب معنامى يابد.
دلم مى خواهد برايتان از بانويى سخن بگويم كه خيال سبزتان نيمه شبى بر اقامه سبزش سلام مى دهدو در آينه حرمش چهره آرايد.
برايتان از بانويى سخن مى گويم كه همانند زينب (س) كه براى قيام قربانى داد و خورشيد عاشورا را با صبرش تعريف كرد، او هم با قدمهاى پرحياتش، به سرزمين كويرى قم حيات بخشيد ودر رگ ايرانيان خون حمايت از ولايت را جارى ساخت.
برايتان از بانويى سخن مى گويم كه به يمن حضورش، شهر قم، مركز صدور علم ودانش علوى شد و محل رشد وبالندگى .
برايتان از بانويى سخن مى گويم كه بارگاه زيبايش، پناهگاه دل هاى عاشقى است كه شب هاى چهارشنبه در جمكران بيتوته مى كنند. به نيابت از شيعه در نيمه شب هاى كويرى قم، سربرآستان حرم حضرت دوست مى سايند و براى ظهور گل نرگس دعا مى كنند و از بانوى كرامت، براى شكوفه دادن درخت اجابت استمداد مى طلبند.
معصومه …
معصومه تفسير معصوميت است كه روزگارى در مدينه طلوع كرد، معصومه اقامت غربت است در روزگار غربت نگاه ها، معصومه تفسير بلند تبعيت است از ولايت .
معصومه نگاه سبزى است كه از معصوميت سرچشمه مى گيرد، معصومه، روزگار دلداگى است واز غربت به قربت رسيدن .
معصومه ترجمان بلند عاشوراست و قصه با زينب هم سفرشدن .
معصومه فلسفه شيدايى است و غزل ماندن و بودن، معصومه نگين ايران است كه درقم، شهر اقامه مى درخشد .
معصومه ضريت بالاى ارادت به ولايت است، معصومه، قصه بلند مدينه تامشهد است .
معصوم انتهاى متبلور است. معصومه سرسلسله تنهايى است، معصومه فانى فى الله است.

در شبهاي من مهتاب بود و ستاره. چهره ها نوراني بود و نسيم با من به گفت وگو بود. پيشاني بند را فرشته ها مي بوييدند. قرآن كوچك را چهره هاي نوراني مي خواندند. مهرنماز را ماه برد و وصيتنامه ام را زمين در خويش جايي داد. اما كماكان مي درخشد. آسمان به رنگ چفيه ام رشك مي برد. دريا در قمقمه ام جا نمي گيرد. مرا روزي گردن آويز شجاعي بود. گردني شمشادگونه. قامتي بر خاك افتاد و قناسه اي مرا به بهشت رساند. گامها آمدند و رفتند. نسيمها وزيدند. اما من در خاك رها بودم. هر غروب دلتنگي هايم را با فرشته ها قسمت مي كردم و غريبي عادت شيرين من شد. طوفان مي وزيد. اما من نمي لرزيدم. باران مي باريد اما من دريا را مي جستم. عطشم را فرات فرومي نشاند. مرا سرپناهي نبود جز آسمان. شبهاي دعاي كميل مرا هزار پنجره مي خواند و دلهايي كه به رنگ شيعه بود. چشماني مرا منتظر بود. مادري مهربان ياد مرا واگويه مي كرد. زمزمه هايش را مي شنيدم. با چشماني منتظر! غربت من بيشتر و بيشتر مي شد. دلم براي مويه هاي پرسوز مي گداخت. مي خواستم كسي مرا مي خواند. پيشاني بندم را به مادري مي سپرد. چفيه ام را به چهره مي ماليد. مي گريست. گرد غربت را از چهره ام مي زدود. مرا آغوش مهرباني در آغوش مي گرفت. خاك را به گفت وگو مي نشست. دمي مويه اي سرمي داد. از غربت ني برايم مي خواند. من كه ماندم، مجنونم را ليلايي خواندند و دشت آواره من شد. سكوت لاله هاي همجوار، كانالها را پر مي كرد و تماشا پي در پي دور مي شد. از كه بايد پرسيد چرا عطش جواب لبهاي من است. از كه بايد پرسيد چرا مشتي استخوان؟ از كه بايد پرسيد پلاكهاي همسفر من كجايند؟ از كه بايد پرسيد اين همه مظلوميت چرا بر خاك آرميده است. از كه بايد پرسيد چفيه هاي خونين در شلمچه چه مي كنند؟ به كه بايد گفت: قمقمه هاي سوراخ هنوز در خاك غلت مي خورند؟ كلاههاي شكافته را فقط خورشيد لبخند مي نوازد. كودكي در شلمچه گله مي كرد چرا ديگر خواب بابايم را نمي بينم؟ گناه از كيست؟

احمدي نژاد در طول سال هاي رياست جمهوري اش توانست كشور را به موضع قدرت برساند، ايران را از تهديدها نجات دهد،به مناطق محروم توجه ويژه كند و بر اساس ارزش هاي انقلاب و رهنمودهاي امام راحل كشور را اداره كند. كارنامه او در اين سال ها كاملا مثبت است و هر انسان بي انصافي نيز كه يك بار دستاوردهاي دكتر احمدي نژاد را ببيند متوجه مي شود كه نبايد درباره او بي انصافي كرد زيرا او شبانه روزي براي اين كشور زحمت مي كشد. علاقه اصولگرايان به احمدي نژاد به دليل كارنامه قابل قبول و مديريت خوب او در گفتمان پيشرفت، خدمت و عدالت است.
اصولگرايان احمدي نژاد را به دليل كارنامه مثبت و خوبي كه در طول اين چهار سال ارائه داده است قبول دارند و از او حمايت مي كنند. احمدي نژاد در چهار سال گذشته توانسته گفتمان امام راحل و انقلاب اسلامي را به خوبي ارائه دهد.تمامي احزاب اصولگرا او را به خاطر فعاليت ها و دستاورهايش به عنوان نامزد اصلي اصولگرايان انتخاب كرده اند و نه به خاطر سهم گيري از او در دولت آينده. شخصيت احمدي نژادبه گونه اي است كه به هيچ كس امتياز نمي دهد و از افراد بر اساس استعدادها و توانايي هايشان استفاده مي كند. دولت اساسا گوشت قرباني نيست كه هر كس سهمي براي خود بخواهد و اين هيچ گاه قابل قبول اصول گرايان نبوده و نيست.

ادامه مطلب

- «یه سیب رو که بندازی هوا، تا به زمین برسه هزار چرخ می خوره».
راست می گفت. درست مثل روزگار که در عرض چند ثانیه زیر و رو می شود. دیروز برف و یخ بود روی شاخه ها، امروز شکوفه و جوانه.
چرخ روزگار هم مثل همان سیبی که بابا می گفت، هزار بار برای هزار نفر، هزار جور چرخیده و چرخیده، اما از بین تمام آدم هایی که به خودش دیده، فقط تعدادی این چرخش را دیده اند و بهش فکر کرده اند.
باید نیوتن بود. باید فهمید که چرا چرخ روزگار خدا برای هر کسی یک جور می چرخد؛ که اگر محکم در دستش نگیریم، روزگار ما را می چرخاند و این یعنی تمام سال های رفته ای که نفهمیدیم چطور گذشت.
«اِ، انگار همین دیروز بود، عمره آدمیه ها، می گذره...»
پیف، پیف، پیف ...
بدترین بوی دنیاست. هم صحبت شدن با کسی که سیر خورده و فاصله قانونی را هم رعایت نمی کند، شاید بدترین حادثه دنیا باشد. اما...
می روی دکتر. می گوید سیر بخور. می بینی همین سیر بدبو خوبت می کند. نجاتت می دهد. باهاش کنار می آیی چون خاصیت هایی دارد که بوی نامطبوعش را می پوشاند.
باید کنار آمد. باید درون را دید. شاید خاصیت هایی داشته باشد که نامناسات ظاهری اش را بپوشاند.
اگر نداشت، ما بپوشانیم. ما ستارش باشیم.
سین مثل سرکه
باور کردنی نیست؛ ترش شدن انگور به آن شیرینی!
هر چه بیشتر بگذرد و زمان ببرد، جا افتاده تر می شود، ترش تر می شود، سرکه تر می شود.
مهم نیست اولش شیرین باشد، بالاخره ترش می شود. اما همین ترش شدنش هم خوشمزه است.
می جوشد اما دم برنمی آورد. صبوری می کند تا پاک شود. تا خاصیت پاک کنندگی پیدا کند. تا «اکسیر حیات» شود.
دلت می جوشد، مثل سیر و سرکه. شکیبایی کن که «این سرکه مفت، از عسل شیرین تر است!» (1)
و خدایی که یاریت می کند. (2)
سین مثل سبزه
باید شکافت، قد کشید و رویید. باید جوانه زد و سبز شد؛ که جوانه زدن حق ماست و اگر سبز نشویم آسمان را نخواهیم دید.
باید به آرزوها فکر کرد. باید به آرزوها رسید. باید گره خورد، برای دیگران. باید گره زد، برای خود. باید...
باید سهم رویش خود را ادا کرد.
هر چیزی چاشنی خاصی دارد؛ نمک چاشنی پلو، فلفل چاشنی ترشی و سماق چاشنی کباب.
اگر کباب گیرت نیامد، سماقش را بمک، خرجی ندارد!
البته به این هم فکر کن که سماق سر سفره هفت سین نماد رنگ طلوع خورشید است.
- «برمی گردم، مطمئن باشید.»
و برمی گشت؛ «سنجد» را می گویم، عروسک زمان نوجوانی مان. وقتی می رفت، قول می داد که برگردد. یادش بخیر.
بچه که بودم، عزیز همیشه اصرار داشت سنجد بخورم. دهانم جمع می شد و چین و چروک به صورتم می افتاد، اما می خوردم. چون گوشتش گوشت می آورد، استخوانش استخوان می رویاند و پوستش پوست آور بود.
درختش با هر محیطی سازگار بود، به همین خاطر همه قسمت هایش خاصیت داشت، حتی پوستش.
بزرگ که شدم، مدرسه که رفتم، هم خانواده ها را که یاد گرفتم، یک چیز دیگر هم فهمیدم؛ که چرا عزیز می گفت: «سنجد بخور تا عقل بیفته توی سرت.»
باید سنجد خورد، باید سنجید، باید سنجیده عمل کرد. باید عاقل بود.
- «شیر یا خط؟»
نه شیر، نه خط. باید یک رو بود، یک دست، یک صدا، یک رنگ.
- «دوزاری داری؟»
ای بابا! خوابی یا بیدار؟ آن زمان گذشت که...
سکه داریم تا سکه. می تواند دوزاری باشد یا طلایی!
دکان عمر آدم هم وقتی کار و بارش سکه است که فرق این دو را بدانیم و در ازای جنس طلایی که می دهیم، بهایش را دریافت کنیم؛ نه اینکه عمر طلایمان را حراج کنیم به بهای دوزار!
...........................................................
1- ضرب المثل
2- واستعینو بالصبر و الصلوه ان الله مع الصابرین/ البقره-۱۵۳
دستش را که دست او را همراه داشت آورد بالا. آنقدر بالا که مطمئن شود همه میبینند. آن قدر که او مجبور شد روی پنجهی پاهایش بلند شود.
چند لحظه بیشتر طول نکشید تا برای اولین و آخرین بار نعمت تمام شد.
▪▪▪
دستهایش را بسته بودند. به خیال خودشان خیلی محکم. نمیخواستند بنشینند و ببینند که هر چه بافتهاند را رشته میکند. برای خودش آنقدرها هم سخت نبود چون پشتش به جای محکمی گرم بود ولی برای اندک دوستانی که با آن وضع توی خیابانها میدیدندش عذاب بود. اما فقط نگاه در چشمهای مطمئن او کافی بود که بفهمند نباید کاری کنند. خوب میدانست که این یک شروع است. شروعی که باید به دست، دستهای دیگری پایان بگیرد. شروعی که نباید الآن تمامش کند. شاید نمی دانست چند کوچه آنطرفتر چه خبر است و گرنه پاره کردن چند رشته طناب سختتر از کندن در یک قلعه نبود. شاید این لحظات رشتهای بودند بافته شده تا انتهای تاریخ که نباید پارهاش کند. 
دست هایش را دور برادر قفل کرد و آرام آورد بالا. کمی جا به جا شد و تکیه داد به ستون. نمیخواست لرزهی پشتش بیدارش کند. برای چنین خواهری سخت نبود بفهمد که او چقدر گریه کرده تا به این حال افتاده و از هوش رفته. آنقدر محو صورتش شده بود که یادش نبود آمده است چه کار. صورت به صورتش نزدیک کرد. خیلی وقت بود که نتوانسته بود نفس های برادر را بشمارد چقدر گرم و شیرین بود. اما خیلی سریع و کوتاه. هر دو میدانستند ماجرا از چه قرار است. به دلداری نیاز نبود، برای آرامش خودش گفت: "می بینم که فردا تو اجر هابیل را میگیری و من شبیه پدرمان می شوم."
▪▪▪
دستهایش را از لای شنها برد پشت برادر. رساندشان به هم و محکم کرد. انگار این صحنه را بارها قبلاً دیده. همه چیز را حفظ بود فقط این بار پیکر برادر کمی سبکتر بود و به جایش سنگینیای روی دل او، که نمیتوانست با کسی سهمش کند. دوست داشت بلند شود، فریاد بکشد، شمشیر بگیرد، حمله کند، انتقام بجوید. خواهر است دیگر، اما طنابهای دور دست پدر را دور دستهای خودش احساس کرد. آرام شد. آرام ماند که طوفانی به پا کند.
3-
دستها آرام بلند میشد و محکم میآمد پایین. درست روی همانجایی که باید. وسط سینه. روی قلب. محکم میکوبید. محکم. از روی غصهی این روزهای رفته بود یا برای خالی کردن دردی که توی دلش نشسته؟ نمیدانست. میکوبید. میکوبید. میکوبید.
▪▪▪
آرام نشست سر جایش. چهل روز گذشته بود. کم نیست. از خیلیها شنیده بود که همین روزها دوباره کاروان میرسد کربلا. از خیلیها شنیده بود که این روزها سری که همه برای او سینه میزنند و سینهها همه برای او میزنند بر مینشیند کنار تنش. از خیلیها شنیده بود که اگر کاروان برود معلوم نیست که دیگر دلی را تا سال بعد با خود ببرد یا نه. فرصت نیست، باید جنبید، رخصت گرفت و نشست رو به قبله. دستها را کاسه کرد و گرفت بالا:
| Design By : Night Skin |
